آساخبر: زندگی زیر سقف این آسمان، برای بسیاری از ما، ادامهی مسیر در دل روزمرگیهاست. اما برای برخی دیگر، هر روز یک نبرد بزرگ است؛ نبردی که باید برای آن ایستاد و حتی اگر دنیا از همه سو با تو مقابله کند، همچنان باید با تمام قوا به جلو حرکت کرد.
زهرا خانم یکی از همین انسانهای سخت کوش است. آدمهایی که هیچ گاه از پای نمی نشینند و به جای آنکه تسلیم شوند، به سمت آینده ای روشن تر پیش می روند.
ملاقات با زهرا خانم
برای آشنایی با این بانوی تلاشگر، راهی کارگاهش می شوم که در یکی از محله های اطراف شهر تبریز قرار دارد. وارد محله می شوم، شناخت چندانی از آنجا ندارم، بنابراین تصمیم می گیرم از کسی نشانی بپرسم. دو پسر بچهی یازده دوازده ساله در خیابان مشغول توپ بازی هستند. جلو می روم و از یکی از آنها سراغ کارگاه زهرا خانم را می گیرم. پسرکوچولو با دست به کوچهی دوم اشاره می کند و می گوید: «کارگاه زهرا خانم ته این کوچه است.»
قدم به کوچه ای باریک می گذارم که در دو طرف آن، خانه های ساده به هم چسبیده اند. فضا بوی آرامش می دهد و از دور، صدای خفیف چرخهای خیاطی به گوش می رسد. در انتهای کوچه، ساختمانی آجری با دری آهنی قرار دارد. صدای یکنواخت و منظم چرخهای خیاطی، نوید یک فضای پرجنب و جوش را می دهد. چند لحظه بعد از زدن زنگ، در باز می شود و زنی با چهره ای مهربان اما استوار، مقابلم می ایستد. زهرا خانم؛ زنی که داستان زندگی اش الهام بخش بسیاری از زنان این منطقه شده است.
با مهربانی مرا به داخل دعوت می کند، در کنار یکی از میزهای خیاطی می نشینم. روی دیوارها تصاویر نمونه هایی از لحافهای دوخته شده نصب شده است که نشان از تنوع محصولات تولیدی دارد. کارگاه او فضای گرمی دارد. بوی پارچه های تازه و نخهای رنگارنگ در هوا پیچیده است. چندین زن با دقت مشغول دوخت لحاف و تشک هستند. چرخهای خیاطی با ریتم خاصی کار می کنند، گویی همگی آهنگی از امید را می نوازند.
آغاز سختی ها
یکی از خانمها با سینی چای وارد می شود. فنجانهای چای داغ را روی میز می گذارد و فضای گرم و صمیمی کارگاه را دلپذیرتر می کند. پس از نوشیدن چای و گفتگوی اولیه، سراغ داستان زندگی زهرا خانم می روم.
او آهی عمیق می کشد و با نگاهی که غمی نهفته در آن موج میزند، شروع به روایت داستان زندگی اش می کند: «همه چیز خوب بود. همسر دلسوز و مهربانی داشتم و در کنار سه فرزندمان، زندگی آرام و خوشبختی را سپری می کردیم. اما یک روز، همه چیز تغییر کرد. همسرم در یک تصادف رانندگی جان خود را از دست داد و من ناگهان با سنگینی مسئولیت سه فرزندم رو به رو شدم. دیگر تنها یک مادر نبودم، بلکه باید بهعنوان سرپرست خانواده، زندگی خود و فرزندانم را پیش می بردم.»
زهرا خانم از روزهایی می گوید که اندوه و نگرانی تمام وجودش را فرا گرفته بود، اما چاره ای جز ادامه دادن نداشت. او می دانست که باید به خاطر فرزندانش قوی بماند و راهی برای تامین زندگی شان پیدا کند.
صدای او از تلخی آن روزها پر است، اما همچنان در کلامش هیچ گونه نشانه ای از تسلیم نیست. او با لحنی قوی و مصمم ادامه می دهد: «در ابتدا برای تامین هزینه های زندگی به یک شرکت خدماتی پیوستم و به تمیز کردن خانه های مردم پرداختم. روزهای اولی که برای تمیز کردن خانه های دیگران می رفتم، خیلی سخت بود. احساس می کردم دنیا علیه من شده، اما هیچ چاره ای نداشتم و باید به خاطر فرزندانم تلاش می کردم.»
کلماتش نه تنها از زحمات طاقت فرسا بلکه از عزم و اراده ای حکایت می کند که هیچ گاه نمی گذارد، او در برابر مشکلات خم به ابرو بیاورد. او به هیچ وجه تسلیم نمی شود، چرا که می داند مسئولیت سنگین خانواده و آینده فرزندانش در دستان اوست.
تلاش برای بقا
زهرا خانم از سختیهای آن دوران می گوید؛ از نگاه های سنگین برخی از کارفرمایان و خستگی جسمی که تا عمق استخوانهایش نفوذ می کرد. او از لحظاتی صحبت می کند که شبها، پس از یک روز پر از کار طاقت فرسا، پاهایش از شدت خستگی درد می کرد و به سختی می توانست خود را به خانه برساند. اما هیچ کدام از این سختیها نتواسته بود او را شکست دهد. همیشه کسی ته دلش می گفت: «هر چقدر سختی بیشتر باشد، ارزش پیروزی هم بیشتر می شود.»
او مصمم بود که زندگی بهتری برای خود و فرزندانش بسازد و هیچ چیزی نمی توانست او را از مسیرش منحرف کند. حتی زمانی که برخی از همسایه ها و آشنایان به او نگاه های ترحم آمیز می انداختند، هیچ گاه خود را از پا نمی انداخت. او به فرزندانش یاد داده بود که سختیها بخشی از مسیر پیشرفت هستند و نباید از آنها فرار کرد.
زهرا خانم دوباره آهی از ته دل می کشد و ادامه می دهد: «چند ماهی از فوت همسرم می گذشت و زندگی به شدت سخت شده بود. به سختی می توانستم خرج خورد و خوراکمان را تامین کنم و هزینه های زندگی روز به روز سنگین تر می شد. برای همین، پنج شش ماهی می شد که اجاره خانه را پرداخت نکرده بودم و اجاره ها روی هم جمع شده بود. صاحبخانه نیز چندین بار به ما فرصت داده بود تا اجاره ها را پرداخت کنیم، اما من هیچ راهی برای تامین آن نداشتم. صاحبخانه بالاخره جوابمان کرد و از ما خواست که خانه را تخلیه کنیم.
مانده بودم چه کار کنم. خدا خیرش بدهد، یکی از همسایگان که از وضع ما باخبر شده بود، دلش به حالمان سوخت و پیشنهاد داد که به زیرزمین خانه شان برویم. این زیرزمین بلااستفاده بود و فقط یک اتاق کوچک و یک سرویس بهداشتی داشت. برای حمام کردن نیز مجبور بودیم به طبقه بالا برویم. هرچند شرایط خیلی سخت و محدود بود، اما حداقل سقفی بالای سرمان داشتیم و این خودش برای من و فرزندانم یک نعمت بزرگ بود.»
زهرا خانم ایمان داشت که روزهای سخت به پایان خواهند رسید و فردا روز جدیدی خواهد بود. او می دانست که امید، همان نیرویی است که می تواند انسان را به جلو حرکت دهد. حتی در دل تاریکی ها، همیشه نوری از امید در دلش می درخشید و همین نور او را به جلو می راند.
نقطه عطف زندگی زهرا خانم
روزی یکی از آشنایانش به او پیشنهاد می دهد که به کمیته امداد مراجعه کند. زهرا خانم در ابتدا تردید داشت، اما در نهایت تصمیم می گیرد که شانسی به خود بدهد. او به کمیته امداد می رود و نه تنها حمایت مالی دریافت می کند، بلکه آموزشهای مهارتی نیز به او پیشنهاد می شود. زهرا خانم از این فرصت استفاده می کند و مهارت دوخت لحاف و تشک را یاد می گیرد.
کارگاهِ امید
او با تسهیلاتی که از کمیته امداد می گیرد، یک چرخ خیاطی تهیه کرده و به تنهایی در خانه شروع به کار می کند. از اهالی محل، دوستان و آشنایان سفارش می گیرد. اتاق کوچکشان حالا هم خانه شان و هم کارگاه شان شده است. دو سالی را به همین منوال کار می کند و هر روز تلاش بیشتری می کند. در ادامه با اراده و تلاشی که از خود نشان می دهد، موفق می شود فضای کوچکی برای راه اندازی کارگاه خود فراهم کند. ابتدا به تنهایی و به تدریج زنانی که در شرایط مشابه او قرار داشتند، به او می پیوندند.
حالا کارگاه زهرا خانم به یکی از کارگاه های موفق و فعال در منطقه تبدیل شده است. هشت بانوی دیگر به عنوان همکار با او در این کارگاه مشغول به کار هستند و هر روز چندین سفارش با دقت و کیفیت بالا آماده و به بازار عرضه می شود. فضای کارگاه پر از انرژی مثبت و شور و اشتیاق است. زنان با انگیزه به کار خود ادامه می دهند و همدیگر را در تمام مراحل کار حمایت می کنند. اینجا تنها یک محل کار نیست؛ بلکه فضایی است برای رشد، یادگیری و همکاری.
زهرا خانم و همکارانش حالا بیش از یک تیم کاری، یک خانواده شده اند. آنها به همدیگر اعتماد دارند، هر سختی را با هم پشت سر می گذارند و موفقیتها را با هم جشن می گیرند.
یکی از زنان کارگاه به نام مریم خانم با چشمانی پر از امید می گوید: «قبل از اینکه به اینجا بیایم، هیچ درآمدی نداشتم و وابسته به کمکهای دیگران بودم. اما حالا می توانم خرج زندگی ام را تامین کنم و حتی برای آینده ام پس انداز داشته باشم.» او در حالی که پارچه ای را تا می زد، با لبخندی از رضایت اضافه می کند: «من در کنار زهرا خانم امید به آینده را یاد گرفتم، و اینکه در زندگی باید همیشه به جلو حرکت کرد، حتی وقتی شرایط سخت است.»
زهرا خانم با سر سخنان همکارش را تایید می کند و با لحنی آرام می گوید: «ما اینجا تنها کار نمی کنیم، بلکه یکدیگر را می سازیم و به هم انگیزه می دهیم. هر یک از ما داستانی متفاوت داریم، اما هدف مشترک ما یک چیز است؛ ساختن آینده ای بهتر برای خود و خانواده هایمان. اینجا برای ما جایی است که می توانیم با هم رشد کنیم، یاد بگیریم و از یکدیگر حمایت کنیم. این کارگاه فقط یک مکان کاری نیست؛ اینجا خانه ای است که در آن با هم برای تغییر و بهبود زندگیمان تلاش می کنیم.»
آری کارگاه زهرا خانم نه تنها یک منبع درآمد برای این زنان فراهم کرده است، بلکه به آنها عزت نفس، استقلال مالی و اعتماد به نفس بیشتری بخشیده است. حالا هر یک از زنان این کارگاه می توانند با افتخار از تواناییهای خود صحبت کنند و احساس ارزشمندی بیشتری داشته باشند. آنها نه تنها برای خودشان بلکه برای خانواده هایشان نیز به نماد تلاش و امید تبدیل شده اند.
برنامه های آینده
زهرا خانم حالا رویای گسترش کارگاهش را در سر دارد. او قصد دارد فضای بزرگتری اجاره کند و تعداد بیشتری از زنان را به کار بگیرد تا به آنها فرصتهای شغلی بیشتری بدهد. همچنین در نظر دارد که تولیدات کارگاه را به بازارهای بزرگتر و حتی خارج از منطقه عرضه کند. او به خوبی می داند که برای رشد بیشتر، باید به ارتقای کیفیت محصولات و گسترش بازار فروش توجه بیشتری کند.
این بانوی کارآفرین به دنبال آموزشهای تخصصی تر برای خود و همکارانش است تا بتوانند از تکنولوژی های روز و روش های نوین در تولید استفاده کنند. او می خواهد با بالا بردن کیفیت و کمیت تولیدات، بازارهای جدیدی را به روی کارگاهش باز کند و به رشد اقتصادی بیشتری دست یابد.
علاوه بر این زهرا خانم به فکر افتتاح یک برند خاص برای محصولات خود است. او می داند که یک برند معتبر می تواند نه تنها فروش محصولات را افزایش دهد، بلکه اعتبار و شناخته شدگی بیشتری به کارگاه و تولیداتش بدهد. در آینده او قصد دارد که علاوه بر تولید لحاف و تشک، به سراغ تولیدات جدیدی مانند پوشاک نیز برود تا بتواند نیازهای مختلف بازار را پاسخ دهد و تنوع محصولاتش را افزایش دهد.
کارگاه زهرا خانم به یک نماد امید در منطقه تبدیل شده است. به ویژه در شرایطی که بسیاری از زنان سرپرست خانوار با مشکلات اقتصادی و اجتماعی دست و پنجه نرم می کنند، او با ایجاد فرصتی برای کار و تولید درآمد، الگویی شده است که نشان می دهد هیچ گاه نباید تسلیم شد و همواره باید برای ساختن آینده ای بهتر تلاش کرد.
این بانوی کارآفرین به دیگر زنان توصیه می کند که هیچ گاه تسلیم شرایط سخت نشوند. او معتقد است که باید از هر فرصت برای پیشرفت و بهتر شدن استفاده کرد و هرگز از تلاش دست نکشید. به گفته زهرا خانم مهمترین عامل در موفقیت، پشتکار است و هر کسی که برای چیزی تلاش کند، می تواند به موفقیت برسد.
این داستان الهام بخش انسانهایست که در شرایط سخت زندگی می کنند. زهرا خانم و آدمهایی مانند او، ثابت کرده اند که با اراده و تلاش می توان بر هر مشکلی غلبه کرد و آینده ای روشن تر ساخت.


